مباشرت مالی
Introduction: Hiding God’s Word in Her Heart
When my daughters were very young, my late mother, a lady named Grace, helped them memorize twenty-six Bible verses, each beginning with a letter of the alphabet. It was remarkable how quickly they committed them to heart. Then throughout their growing up years, these short passages became foundational as they grew to love God, resolving to obey his Word:2
A “All we like sheep have gone astray” (Isa. 53:6).
B “Be kind one to another” (Eph. 4:32).
C “Children obey your parents, for this is the right thing to do” (Eph. 6:1).
D “Don’t fret or worry; it only leads to harm” (Ps. 39:8).
E “Every good and perfect gift is from above” (James 1:17).
F “’Follow Me,’ Jesus said, ‘And I will make you fishers of men’” (Matt. 4:19).
G “God is love” (1 John 4:16).
. . . and so forth.
As a dad, I witnessed early in my daughters’ lives the power of exactly what King David was thinking when he wrote these words, possibly for his son Solomon: “I have treasured your word in my heart so that I may not sin against you” (Ps. 119:11). Tucking the timeless Word of God into your life helps do battle with the bad stuff all around you (and me). It’s unvarnished truth.
When my Julie was a senior in high school, her classmates decided to take their senior getaway to Florida. Julie and her mom, my late wife, Bobbie, had a conversation about the trip that included everything from who else was going, what responsible adults were going, safety, and wardrobe. Julie had in mind a certain kind of swimsuit. Her mom wasn’t so sure.
As she did many times as a mother, Bobbie prayed about how she should counsel Julie. And then an idea popped into her mind about God’s Word connected to conduct.
“Julie,” Bobbie said one evening at dinnertime, “You’re old enough to make your own decisions about many things. This is one of them, but I’d like for you to seek the Lord before deciding. When you do, your daddy and I will support you.”
Then Bobbie offered a proposal: “If you memorize the Sermon on the Mount and ask for the Lord’s direction as you do, then you can make your own decision about your swimsuit.”
Never one to turn down a sizable challenge like this one, Julie agreed, memorizing Matthew 5–7 over the next several weeks. This was before every teenager in America owned a cell phone, so Julie wrote the verses on threeby-five cards and carried them everywhere.
Feathered right in the middle of his message, Jesus’ most famous sermon, is this:
Do not lay up for yourselves treasures on earth, where moth and rust destroy and where thieves break in and steal, but lay up for yourselves treasures in heaven, where neither moth nor rust destroys and where thieves do not break in and steal. For where your treasure is, there your heart will be also (Matt. 6:19–21).
As of this writing, Julie is almost fifty years old, and she will tell you that her mother’s challenge to “hide God’s Word in her heart” was a watershed experience in her journey with the Lord.3
The next few pages in this field guide will take these words from the Sermon on the Mount — just forty-four of them — and unpack their power as we consider how to think about money. But not just anyone’s money, our money. And I’ll do my best to be transparent, shining a light on what matters most.
Often when Nancy and I are getting ready to record a message or speak to an audience, we pray a very simple prayer: “Lord, give us your wisdom as we speak. Fill us with your truth. And don’t let us say anything we haven’t experienced for ourselves. Help us to go first.”
That’s been my prayer for you as you follow along.
“Lord, please give me wisdom as I shepherd my friend through the words that follow. And don’t let me say anything in the abstract. I’m seeking to speak only of concrete truth. Don’t let me preach something that I haven’t practiced. Help me to go first. Amen.”
Discussion & Reflection:
- How did your parents treat their money? Did they make an effort to teach you about stewardship?
- What has your experience been with your own spending and saving and giving
Audio Guide
صوتمباشرت مالی
بخش اول: ثروتی که زنگ نخواهد زد
این چند واژۀ چالشبرانگیز است که از همان ابتدا بیان میکند:
«برای خود میندوزید…»
خوب، من ایدهای برای کسبوکاری بسیار جالب دارم. در واقع، به دنبال یک شریک مالی هستم و امیدوارم بتوانم شما را متقاعد کنم که به من بپیوندید.
ایده این است: آمریکاییها آنقدر وسایل دارند که توان استفاده از آنها را ندارند. در واقع، مقدارشان آنقدر زیاد است که دقیقاً نمیدانند چه چیزهایی دارند. پس بیایید به آنها این فرصت را بدهیم که برای مکانی خنثی و خارج از خانهشان پول بپردازند تا وسایلشان را در آنجا نگه دارند. ما ساختمانهایی؛ انبارهای کوچک؛ را میسازیم تا این افرادی که وسایل زیادی دارند، اموال خود را در آنجا بگذارند و به ما پول بدهند. لازم نیست که ما کاری انجام دهیم، جز اینکه دسترسی خصوصی مردم به وسایلی را فراهم کنیم که مالکشان هستند، اما بهندرت آنها را به یاد میآورند.
این احمقانه است، درست است؟
در دهۀ ۱۹۵۰، این ایده که «انبارداری شخصی» نامیده میشد، در آمریکا مطرح شد. نخستین مرکز انبارداری که در آن مستأجر حق انحصاری بر فضای قفلشدهای را داشت که برای استفاده از آن پول میپرداخت، در سال ۱۹۵۸ توسط خانوادۀ کولوم در فورت لادردیل، فلوریدا گشایش یافت. این شرکت صرفاً «انبار لادردیل» نامیده میشد.
تا دهۀ ۱۹۶۰، این ایده در سراسر آمریکا گسترش یافت. در همین دهه، مردی به نام راس ویلیامز از اودسای تگزاس به طرز مشهوری کسبوکار انبارداری A1 U-Store-It را بنیان نهاد. اگرچه او در صنعت نفت کار میکرد، اما در اوقات فراغت از ماهیگیری لذت میبرد. او به مکانی برای نگهداری تجهیزات ماهیگیری خود نیاز داشت و به این فکر کرد که دیگران هم از جایی برای انبار کردن چیزهایی که هر روز از آنها استفاده نمیکنند، سود خواهند برد.4 او آپارتمانهای متعددی را خرید و فضای آن را برای انبار کردن وسایل به دیگران اجاره داد. در آن زمان اینچنین بود. اکنون بیش از پنجاههزار کسبوکار واحدهای انبارداری رونق گرفتهاند.5 این یک ایدۀ عالی است، درست است؟
مدتها پیش، عیسی به ما هشدار داد که برای خود «گنجها بر زمین میندوزیم». این را چگونه میتوان نمونهای از نافرمانی جدی دانست؟
«… گنجها بر زمین…»
در طی سه سالی که عیسی بر روی زمین گام برداشت، دربارۀ پول سخنان بسیاری گفت. در واقع، پانزده درصد از سخنانش، بهطور مستقیم یا غیرمستقیم با این موضوع مرتبط بود. روشن است که این موضوع برای او اهمیت داشت. در بخشی از موعظۀ بالای کوه که پیشتر به آن اشاره کردم، او پول را «گنجها» مینامد؛ تعبیری که هم به ماهیت پول اشاره دارد و هم به کارکرد آن.
داشتن پول به ما این امکان را میدهد که آسوده زندگی کنیم، خرید کنیم و به جاهای مختلف برویم. این همان کاری است که پول انجام میدهد. اما گاهی داشتن پول احساس امنیت ایجاد میکند. این بخش ناملموس کاری است که پول انجام میدهد و میتواند خطرناک باشد.
به گفتۀ رندی آلکورن در اثر کلاسیک خود، اصل گنج، (برگرفته از The Treasure Principle, Randy Alcorn) «نحوۀ برخورد ما با پول، با طرز فکرمان دربارۀ سایر مسائل ارتباط کاملی دارد» او میافزاید: «بین زندگی روحانی و طرز فکر و برخورد ما نسبت به پول، ارتباطی اساسی وجود دارد.»6
برای نمونه، سه انجیل متفاوت، داستان ملاقات عیسی با یک وکیل جوان را بازگو میکنند.7 در این روایت، مردی ثروتمند و تحصیلکرده که عادت داشت از طریق قدرت خرید خود به رضایت دست یابد، پرسشی را مطرح کرد که صادقانه به نظر میرسید. عیسی با محبت، اما بسیار صریح، با جدا ساختن امور روحانی از امور مالی، حقیقت را به او گفت. در اصل، مسیحا به او فهماند که ثروتش بلیط او برای دستیابی به حیات جاودان نخواهد بود. آن زمان درست بود. اکنون نیز درست است.
اما «گنجها» چه میشوند؟ آنها دقیقاً چه چیزهایی هستند؟
همسر مرحوم من، بابی، عاشق حراجهای خانگی بود. منظورم این است که واقعاً آنها را دوست داشت. یکی از راههایی که میتوانستیم سلامت ترمز خودروی خود را امتحان کنیم، این بود که وقتی تابلوی دستساز «امروز اینجا حراج خانگی است» را میدیدیم، ترمز کنیم.
پس بهعنوان شوهری وظیفهشناس، او را پیاده میکردم، خودرو را پارک میکردم؛ گاهی چندین کیلومتر پایینتر در خیابان؛ و سپس در بین این همه چیزهایی که برای فروش بود، به او میپیوستم. اغلب، برچسبهای کوچک سفیدرنگ قیمت با یک نخ آویخته شده بود که مقدار پولی را اعلام میکرد که صاحبشان حاضر بود در برابر آن، از آنها جدا شود.
وقتی بابی به این دادوستد میپرداخت، اغلب چانهزنی وجود داشت؛ یادآور بازارهای پرهیاهوی خیابانی در سایر بخشهای دنیا. هنگامی که در مورد قیمت توافق حاصل میشد، من همچون سربازی مطیع، غنیمتها را تا خودرو حمل میکردم.
اما به آن برچسب کوچک قیمت برگردیم. چه کسی قیمت یک کالا را تعیین میکند؟ شما میدانید، مگر نه؟ مالک، قیمت را تعیین میکند. بنابراین، هنگامی که عیسی به شنوندگان خود هشدار میدهد که گنجهای زمینی برای خود میندوزند، بهخوبی میداند که آنها ارزش این چیزها را تعیین میکنند. در واقع، این کاملاً اختیاری است. اگر این حراج خانگی من باشد و بخواهم پیانوی بزرگم را به بیست دلار بفروشم، میتوانم این کار را بکنم. پیانو مال من است. اگر بخواهم دکمۀ سرآستینهای کاخ سفیدم را پنجاههزار دلار بفروشم، این هم در اختیار من است.
راه پرهیز از کنترل شدن توسط «گنجهای زمینی» این است که آگاهانه ارزش آنها را کاهش دهم. هرچه در این کار موفقتر باشم، احتمال کنترل گنجهای زمینی بر قلبم کمتر خواهد بود.
بید، زنگ و دزدان
ذخیرۀ گنجهایم در جایی «امن»، به من احساس کنترل بر آنها را میدهد. میتوانم آنها را همانجا رها کنم یا هر زمان که بخواهم، آنها را بردارم.
اما یکی از واقعیتهای پذیرش «گنجهای زمینی» این است که گاهی امنیت آنها در دست من نیست. من قدرت ندارم که بیدها را از خوردن ژاکتهای پشمی قدیمیام بازدارم. من بر آن مادۀ قهوهای سوخته که ابزارهایم را از کار میاندازد یا از باتری ساعت قدیمیام نشت میکند، کنترلی ندارم. حتی اگر در خانهام پیشرفتهترین سامانۀ امنیتی را نصب کنم، غارتگران بدکار ممکن است خانۀ مرا هدف قرار دهند.
بر این امور کنترل اندک یا هیچ کنترلی ندارم.
ازاینرو، به سبب آسیبپذیری گنجهای زمینی، عیسی به ما هشدار میدهد که آنها را انبار نکنیم یا دوست نداشته باشیم. سرانجام علاقۀ ما به ناامیدی بدل خواهد شد.
گنجها در آسمان
باز هم، این یکی از شیوههایی است که دوست ما رندی آلکورن این گنجها را دقیقاً به ما نشان میدهد:
«عیسی کوچکترین اعمال محبتآمیز ما را ثبت میکند. همۀ آنها را. «هر که به این کوچکان، از آن رو که شاگرد منند، حتی جامی آب سرد بدهد، آمین، به شما میگویم، بیپاداش نخواهد ماند» (متی 42:10).
تصور کنید کاتبی در آسمان همۀ هدایای شما را بر روی یک طومار ثبت میکند. دوچرخهای که به کودک همسایه دادید، کتابهایی که به زندانیان دادید، چکهای ماهیانه که برای کلیسا، مبشران و مرکز حمایت از بارداری فرستادید. همۀ آنها ثبت میشوند.»8
اینها گنجهای آسمانی هستند و در برابر بید، زنگ، یا دزدان آسیبپذیر نیستند.
خشونت محضِ چکش زدن بر قلک سفالی یا چینیِ بینقصی که بهشکل خوک بود، همواره مرا میترساند. در کودکی، انداختن پولم از طریق شکاف بالای یک قلک خوکِ شکستنی و تصمیمگیری برای بیرون آوردن آن پولها از طریق شکستن این قلک9 به تکههای ریز، هرگز برایم جذابیتی نداشت.
اما من پناهگاهی برای پولم داشتم و پولم را در مکانی امن پسانداز میکردم. اکنون پس از سپری شدن زمان، میتوانم بگویم که پول نقدم را در کجا پنهان میکردم.
از زمانی که در کلاس سوم دبستان بودم، بهطور رسمی کار میکردم. بهعنوان تنها پسر یک کشاورز که برای خانوادۀ خود کار میکرد،10 پدرم انتظار دیگری از من نداشت. نه قرار ملاقات شرکتی داشتم که در آن شرکت کنم و نه فرصتهای تجاری، پس کارت ویزیت به همراه نداشتم.
اگر کارتی داشتم، این شکلی میشد:
بابی وولگموت
روزنامهفروش
«دوچرخه دارم، تحویل میدهم.»
با دستمزد یک سنتی برای هر روزنامه، روزهای دریافت حقوقم، بهترین زمان برای جشن گرفتن بود. بر روی دوچرخه وفادارم میپریدم و با شتاب بهسوی بانک در مرکز شهر ویتون میرفتم. وقتی اسکناسهای کوچک و مچالهشدهای را که به ارزش صد دلار بود، روی پیشخوان متصدی میگذاشتم، میپرسیدم: «ممکن است لطفاً یک اسکناس صد دلاری به من بدهید… و آیا اسکناس کاملاً نو دارید؟»
متصدیان همیشه لبخند میزدند و «یک اسکناس صد دلاری با تصویر بنجامین فرانکلین» را به من میدادند.
آن را با دقت یکبار تا میکردم و اسکناس را در جیب پشتیام میگذاشتم. سپس بهطرف دوچرخهام که جلوی بانک پارک شده بود، بازمیگشتم و اسکناس نو را به خانۀ والدینم که در آن زندگی میکردم، میبردم. مستقیماً به حمامِ کنار اتاقخوابی که من و برادرم، کِن، شریک بودیم، میرفتم. مطمئن میشدم که در پشت سرم بسته و قفل است، حلقۀ آویز دستمال توالت را که یک فنر در داخلش بود، فشار میدادم و آن را بیرون میآوردم. روکشهای کرومیِ درهمتنیده را کنار میزدم و فنر را نمایان میساختم، سپس اسکناس صد دلاری را لوله میکردم و درون آن جا میدادم و همهچیز را به حالت پیشین بازمیگرداندم. این راز من بود. هیچکس شک نمیکرد. پولم امن بود. قلک را فراموش کنید.
من فرزند چهارم بودم. دو برادر و یک خواهر بزرگترم که هریک دو سال با هم فاصله داشتیم، با ماشین به مدرسه میرفتند. روث در کالج بود و پدرم زیر فشار شهریهها قرار داشت. روزی نزد من آمد و درخواستی را مطرح کرد: «پدرت به یک وام نیاز دارد.» او در بیان این مطلب، خودش را سوم شخص خطاب کرد؛ کاری که وقتی خجالتزده یا اندکی مضطرب بود، انجام میداد. با لبخندی کمرنگ ادامه داد: «تمام تلاشم را میکنم که وقتی به کالج میروی، جبران کنم؛ اما اکنون به کمی کمک نیاز دارم.»
من بهسراغ گنجِ لولهشدهام در حمام رفتم و هرچه داشتم به او دادم. تا زمانی که به دبیرستان رفتم و توانستم شغل پردرآمدتری پیدا کنم، بارها با یک سنت بهازای هر روزنامه، پشتوانۀ مالی پدرم بودم.
پدرم هرگز پیشاپیش خبر نمیداد که بهطرف اتاقم میآید تا «وام» بگیرد. این موضوع در سنین بسیار پایین به من آموخت که اندوختهام را با دستی گشاده نگاه دارم. هرگز شادیِ کمکرسانی به خواهر و برادران بزرگترم را فراموش نخواهم کرد.
اکنون خیلی سریع بگذارید به شما اطمینان بدهم که این نگرش، «یکبار برای همیشه» نبود. از آن زمان تاکنون، بارها به آن بازگشتهام و آن را پذیرفتهام. هرچه بزرگتر شدم، خرج نکردن پولم دشوارتر شد.
بهسختی میتوانم صبر کنم
خوب، اکنون نوبت پرتاب سریع توپ است که شاید بهطرزی خطرناک به چانهتان نزدیک شود.
میخواهم چیزی را به شما بگویم که ممکن است شما را خشمگین کند؛ چیزی که شاید حالتان را به هم بزند.
به دلایلی قابلدرک، احتمالاً هماکنون این کتابچۀ راهنما را کنار گذاشته و بیش از این ادامه نخواهید داد. به من میگفتید که این خبر بد را نگویم و این چیزها را برای خودم نگه دارم.
درست است؟ درست است.
خب، از آنجایی که هنوز در حال خواندن هستید، میخواهم چیزی را بگویم که ممکن است برای شما ناراحتکننده باشد. از اینکه همراه من ماندید، سپاسگزارم.
آمادهاید؟
«وقتی به امور مالی خود؛ خرجکردن پولمان؛ میرسیم، من و شما اغلب انتخابهای نادرست میکنیم.»
این حقیقت دارد.
آیا هنوز با من هستید؟ خوب است.
چرا آنچه دربارۀ عادتهای خرجکردمان گفتم، احتمالاً درست است؟
زیرا من و شما در فرهنگی زندگی میکنیم که خواهان ارضای فوری است. حتی لازم نیست برای «خرید کردن» به جایی برویم. مرکز خرید درست در دستان ماست. اگر چیزی بخواهیم، میتوانیم آن را بهدست آوریم. فردا. شاید حتی امروز.
بسیاری از بزرگسالان، در بخش انتظار، نمرۀ بالایی نمیگیرند. این در مورد من هم صدق میکند. در مورد شما چطور؟ چراغهای راهنمایی که تغییرشان از قرمز به سبز بسیار طول میکشد. پاپکورن مایکروویوی که خیلی دیر آماده میشود. وقتی فرزند یا نوهمان سعی میکند داستانی را به پایان برساند که در واقع، ارتباطی با زندگی ما ندارد، عجولانه اینطرف و آنطرف میرویم.
پس، بله، ما عجول هستیم. یک راه برای نشاندادن این موضوع، این است: وقتی به خرجکردن میرسد، به نظر من دو نوع انسان وجود دارد؛ بالزنندگان و خورندگان. پیشنهاد میکنم نخست بالزننده باشید، سپس میتوانید خورنده باشید.
اجازه بدهید توضیح بدهم.
سالها پیش که نوجوان بودم و در ویتونِ ایلینوی زندگی میکردم، دوستان ما، خانوادۀ هالین، چند بلوک پایینتر از ما زندگی میکردند. یکی از ویژگیهای حیاط پشتی بزرگشان، برکهای کوچک بود. نخستین باری که این ملک را دیدم، یکی از سردترین زمستانهای ثبتشده در منطقۀ شیکاگو را تجربه میکردیم. یخ روی آن آبگیر کوچک چنان ضخیم بود که میتوانست خودروی سنگینشان را بهراحتی نگه دارد. آنها با درایت، خودرویشان را در پارکینگ نگه داشتند، همان جایی که به آن تعلق داشت.
چرا خودرویشان را روی برکه نگه نداشتند؟ زیرا نیمی از آن دریاچۀ کوچک یخ نبسته بود و تلاش برای پارککردن خودرو بر روی آن، میتوانست خودرویشان را غرق کند.
از خانم هالین پرسیدم که چرا برکهاش نیمهجامد و نیمهمایع است.
او پاسخ داد: «بهخاطر اردکهای وحشی.» من گوش دادم، اما ذهنم ارتباطش را درک نمیکرد. نمیتوانستم ارتباط بین اردکها و یخ را بفهمم. تا زمانی که در حیاط پشتی خود برکهای یخزده نداشته باشید یا دربارۀ عادتها و خوراک اردکها پژوهش نکرده باشید، شما نیز چنین ارتباطی را درک نخواهید کرد.
او پاسخ را برایم توضیح داد و هرگز آن را فراموش نکردهام. اصل مطلب این است: اردکهای وحشی از انواع گوناگون گیاهان آبزی و ماهیهای کوچک یا صدفها تغذیه میکنند. اما برای دستیابی به این نیازها در زمستان، غذایشان باید در دسترس باشد. مخزن پوشیده از یخ، چیزی برای رفع اشتهای این جانوران فراهم نمیکند.
پس حتی در سردترین روزها، در حیاط پشتی دوستان ما، اردکهای وحشی بهنوبت با بالها و پاهای پردهدار کوچک خود آب را به حرکت درمیآوردند. تنها زمانی که آب کاملاً ساکن میشد، یخ میبست؛ بنابراین این اردکها؛ که من تصمیم گرفتهام آنها را «بالزنندگان» بنامم؛ سطح آب را متلاطم نگاه میداشتند و خود را از آسایشِ هیچ کاری نکردن یا تلاش نافرجام برای خوردن بدون انتظار کشیدن، محروم میساختند. بهجای خوردن، بال میزدند. این کارشان آشپزخانه را باز نگه میداشت.
اگر فقط چند دقیقه همراه من بمانید، دوستان اردکی من به استعارهای بدل میشوند که ما را پیش میبرد. آب در سطح یک برکۀ کوچک و پول شما، یک وجه اشتراک دارند. غذایی که پیشتر گفتم، تنها زمانی در دسترس و درنتیجه رضایتبخش بود که این اردکها میل به ارضای فوری را کنار میگذاشتند و به نوبت بال میزدند. مطمئنم که آنها ترجیح میدادند بهجای بالزدن، غذا بخورند؛ زیرا این کار لذتبخشتر است. اما اگر بال نمیزدند، برکه یخ میزد و آنها از گرسنگی میمردند.
مفهومش این است: من بیشتر ترجیح میدهم که اکنون پولم را خرج کنم؛ و چیزی را بخورم که میتوانم با این پول بخرم. اما اگر امیالم را برای خوردن در این لحظه مهار نکنم، هنگامی که زمان شام فرا برسد، شاید پولم پیشتر خرج شده باشد؛ یا تمام شده باشد؛ یا یخزده باشد.
وقتی چیزی را میبینم که میخواهم؛ واقعاً میخواهم؛ واکنش فوری من رفتن بهسوی آن است. در کودکی، برآوردن چنین امیالی، رؤیای دستنیافتنی بود. اکنون که بزرگسال شدهام، گفتن «نه» در جایی که میتوانم «بله» بگویم، میتواند چالشی جدی باشد. متأسفانه، گاهی این شتابزدگی، امیدم را برآورده نمیکند. شاید بتوانید با وضعیت من همذاتپنداری کنید.
چون در خانهای بزرگ شدم که در آن چیزی بلاعوض بهدست نمیآمد؛ هر عملی؛ نیک یا بد؛ پیامدی به همراه داشت. اگر پولی در جیبم بود، آن را بهدست آورده بودم.11 ازاینرو، قمار کاملاً ممنوع بود. بیچون و چرا.
این چیز خوبی بود، زیرا همان چند باری که به سراغش رفتم، نتایجش وحشتناک بود.
در کودکی، به نظر میرسید که میتوانم بهتنهایی با شرطبندی روی برد یک بازی دیگر تیم بیسبال محبوبم در لیگ برتر، روند پیروزیهای پیدرپی آنها را قطع کنم. اگر شما نیز هوادار کابز هستید، پوزش میخواهم که تا سال ۲۰۱۶، من علت ناکامی همیشگی آنان بودهام.
این چیزی بود که برایم رخ داد: همان واکسیناسیونی که در آغاز گفتم. در دوران کالج، در طرح زنجیرهای ثروتمندشدنِ سریع با استفاده از اوراق قرضۀ پسانداز ایالات متحده شرکت کردم. این طرح که پیشرو پدیدههایی بود که بعدها در اینترنت فراگیر شدند، نامهای بود که دریافتکنندگان را تشویق میکرد که آن را کپی کنند، دو اوراق قرضۀ دیگر بخرند و این نامه، فهرست و اوراق خود را به دو نفر از دوستانشان بفروشند تا آنها نیز آن را کپی کنند و بین دوستان خود پخش کنند. من دو نامه و اوراق قرضۀ پیوستشده را در مجموع به بهای ۷۵ دلار میفروختم و درنتیجه ضرر نمیکردم. در این مورد، این نامه، در صورت مشارکت افراد کافی در زیرمجموعه، وعدۀ ثروت یکشبه را میداد.
دقیقاً هنگامی که کارها بهخوبی پیش میرفت، سام دلکمپ، رئیس امور دانشجویان ما، مرا به دفترش فراخواند و گفت این کار را متوقف کن، وگرنه از مدرسه اخراج خواهی شد. فکر کردم که دربارۀ این حکم سختگیرانه با او بحث کنم، اما چهرهاش بهروشنی نشان میداد که هیچ جایی برای مذاکره وجود ندارد.
آن شب و چند شب پس از آن، یکییکی درِ همۀ خوابگاههای مردانۀ دانشگاه را زدم و درخواست کردم که نامۀ زنجیرهای متوقف شود. همچنین از هر مردی پرسیدم که با توقف فوری نامه، شخصاً چقدر پول از دست خواهد داد. اطلاعات را در دفترچۀ سیمیِ کوچکی نوشتم و وعده دادم که پول تکتک آنها را بازگردانم. تقریباً کل دستمزد حاصل از کار ساختمانی در طول تابستان بعدی را صرف این کار کردم؛ یعنی هزاران دلار.
قمار معمولی و رایج برای من بسیار، بسیار زیانبار بوده است.
بهخاطر «واکسیناسیونی» که در دوران دانشجویی دریافت کردم، وسوسه نمیشوم که با پول واقعی قمار کنم. بهتازگی مبلغ جایزۀ بختآزمایی از یک میلیارد دلار فراتر رفت.
من پشت پیشخوان خدمات فروشگاه موادغذایی محلیام ایستادم و مردمی را دیدم که اسکناسهای بیست دلاری را روی میز میکوبند تا بلیط بخرند. اما من این کار را نکردم. همانطور که گفتم، برای خرید بلیط وسوسه نمیشوم.
پس من در جدول امتیازی که قمار نامیده میشود، عملکرد نسبتاً خوبی دارم. بااینحال، پیش از آنکه وسوسه شوید مرا سرمایهگذار بسیار منضبطی بدانید، بگذارید شما را به یک مکان مخفی ببرم. در واقع، بیایید آن را بهصورت جمع؛ یعنی مکانهای مخفی بنامیم.
اگرچه در مقایسه با اکثر ساکنان جهان، زندگی بسیار آسودهای داشتهام، اما در طول سالها متوجه شدهام که با احساس نارضایتی مبارزه میکنم. بدون هیچ تلاشی، مانند چرخ گاری که در شکاف جادۀ روستایی میافتد، گرایش طبیعی من این است که وقتی چیزی را میبینم که بهتر از دارایی من است، خودم را مقایسه میکنم؛ و رقابت میکنم، هرچند که هیچکس در مورد برنده شدن در بازی سخن نمیگوید.
این ویژگی در کسبوکار، برایم سودمند بوده است. من طرفدار باختن بر سر میز مذاکره نیستم، پس سهم خودم را از پیروزیها داشتهام. اما در روابط و زندگی، رقابتجویی من همواره پتانسیل تبدیل شدن به یک دشمن را داشته است. در گذشته، زمانی که خیلی راکتبال بازی میکردم، دوست داشتم حریفم را کاملاً شکست دهم. لطفاً به این نکته توجه کنید؛ اما این موضوع باعث نمیشد که بهتر از طرف مقابلم باشم. بااینحال، وسوسۀ فخرفروشی همیشه وجود داشت.
سپس سخنان پولس رسول در توصیف عیسی همچون چشمۀ آبگرم در ذهنم فوران میکرد: «همان طرز فکر را داشته باشید که مسیحْ عیسی داشت: او که همذات با خدا بود، از برابری با خدا به نفع خود بهره نجست، بلکه خود را خالی کرد و ذات غلام پذیرفته، به شباهت آدمیان درآمد. و چون در سیمای بشری یافت شد خود را خوار ساخت و تا به مرگ، حتی مرگ بر صلیب مطیع گردید» (فیلیپیان 5:2-8).
پس اینک عیسی را میبینیم. زندگی او، محبتش را نسبت به «رقبایش» اثبات میکرد. او آنها را با کلامش آفرید. میتوانست با همان کلام نابودشان کند. بااینحال به آنها محبت کرد.
آیا منِ بهعنوان انسانِ درهمشکسته و گناهکار میتوانم کمتر از این انجام دهم؟ صرفنظر از میزان داراییهایم، مقایسه و رقابت مالی در زندگی مردی که مدعی پیروی از مسیح است، جایی ندارد.
—
بحث و تأمل:
1. کدام «گنجهای زمینی» ممکن است قلب شما را از خدا دور کنند؟ چگونه میتوانید (مطابق تشویق وولگموت) برای
2. گنجهای آسمانی چیست و چگونه میتوانید در زندگی خود بر روی آنها سرمایهگذاری کنید؟
3. به انتخابهای مالی نابخردانهای که انجام دادهاید، بیندیشید. مبارزه با تمایل به ارضای فوری، در زندگی شما به چه صورت میباشد؟
—
بخش دوم: آن توازن در حساب جاری من
دوست عزیزم، ران بلو، بخش زیادی از حرفۀ پربار خود را صرف یاری رساندن به مردم عادی کرده است تا دریابند که چگونه باید با پول خود به روش کتابمقدسی و با امانتداری برخورد کنند. در سال ۱۹۸۶، این افتخار را داشتم که ران را به انتشارات توماس نلسون که من بهعنوان رئیس آن خدمت میکردم، معرفی کنم. در آنجا اثر شاخص او، بر پولت مسلط شو (برگرفته ازMaster Your Money) را منتشر کردیم.
در دهههای بعدی، بهعنوان نمایندۀ ادبی ران در خدمت او بودم و به او کمک کردم که فهرست عناوین منتشرشدۀ خود را گسترش دهد؛ روندی که با کتاب و راهنمای مطالعهای با عنوان خدا مالک همهچیز است (برگرفته از God Owns It All) که در سال ۲۰۱۶ منتشر شد، به پایان رسید.12
در این کتاب، ران حاصل یک عمر مطالعه، سخنرانی و نگارش دربارۀ اصول تغییرناپذیر کتابمقدسی در باب امور مالی و ثروت را خلاصه میکند. او مینویسد از آنجایی که من و شما برای زندگی کردن ناگزیر از خرجکردن پول هستیم، همهچیز در این خلاصه میشود که در واقع تنها پنج کاربرد برای پول وجود دارد. هنگامی که این موارد را مرور میکنید، شاید تعجب کنید که چرا من چند صفحه را به موضوعی چنین ابتدایی اختصاص دادهام.
تقریباً میتوانم بشنوم که درحال خواندن میگویید: «رابرت، اینها بسیار بدیهی هستند. من این را میدانستم؛ و این یکی را هم میدانستم.» بااینحال، همانطور که گفتم، وقتی مردی با شهرت بینظیری همچون ران بلو، حاصل یک عمر یاریرسانی به مردم عادی و متخصصان امور مالی را در این موارد خلاصه میکند، تصمیم گرفتم که بیان حکمت روشنبینانۀ او در اینجا ارزشمند است.
خلاصۀ مطالب ران در مورد پنج کاربرد پول عبارتند از: هزینههای زندگی، بازپرداخت بدهی، پسانداز، پرداخت مالیات و هدیه دادن. با همۀ احترامی که برای ران قائلم، این آزادی را به خود دادهام که ترتیب این پنج مورد را تغییر دهم.
۱. هدیه دادن
هرچند این سخن طعنهآمیز به نظر میرسد، اما یکی از مهمترین کارهایی که من و شما میتوانیم با پول خود انجام دهیم، این است که بیهیچ قید و شرطی از دست آن خلاص شویم. در جوانی، با چشمان خودم آن را آموختم.
نام کامل او ویلیام جی. زیولی بود، اما همه او را «بیلی» یا فقط «زی» صدا میکردند. اگرچه هرگز به سندی دربارۀ میزان ثروتش دسترسی نداشتم، اما میدانم که او مردی ثروتمند بود؛ مردی بسیار ثروتمند. اینگونه به این موضوع پی بردم.
زندگیهای ما در طول سالها، بارها با یکدیگر تلاقی کرد؛ بهویژه در دورهای که او در (جوانان برای مسیح) «Youth for Christ» خدمت میکرد؛ جایی که پدرم رئیس آن بود. هنگامی که بیلی در سال ۲۰۱۵ درگذشت، در آگهی ترحیم او از «حضور عظیمش» یاد شد. تجربۀ من با او این موضوع را کاملاً تأیید میکند. اما دربارۀ مسائل مالی؛ اطمینان من از ثروتش؛ چه میتوان گفت؟
من از اینجا این موضوع را میدانم. یک بار، بیش از پنجاه سال پیش، همراه بیلی با تاکسی به فرودگاه گرند رپیدز رفتم. وقتی از صندلی عقب خارج شدیم و در پیادهرو ایستادیم، باربر مشتاقی به استقبال ما آمد و پیشنهاد داد که چمدانهایمان را از صندوق بردارد. ما پذیرفتیم.
درحالیکه آماده میشدیم وارد پایانه شویم، بیلی چیزی را در دست آن مرد جوان گذاشت. بدون نمایش. بدون خودنمایی. اگرچه این کار بهسرعت انجام شد، اما من توانستم ببینم که این چه چیزی بود. او بهعنوان «تشکر» برای بلندکردن چمدانها و گذاشتن آنها در کنار خودرو، یک اسکناس پنج دلاری در دست او گذاشت. بگذارید دوباره این را بگویم. بهعنوان «تشکر» از آن مرد برای انجام کاری که کمتر از سی ثانیه طول کشید، بیلی انعامی را به او داد که در آن زمان، از منظر تجربۀ بیستوچندسالۀ من، مبلغ بسیار زیادی بود.13
چنین فکری به ذهنم رسید: «بیلی زیولی، مردی ثروتمند است. چه کسی جز یک فرد ثروتمند چنین سخاوت فراوانی را نشان میدهد؟» ما به مقصدهای متفاوتی میرفتیم، پس از چند قدمی که در داخل سالن برداشتیم، یکدیگر را در آغوش گرفتیم و خداحافظی کردیم. هنگامی که بهتنهایی بهسوی گِیت پروازم میرفتم، تأثیر آنچه دیده بودم، هنوز در ذهنم تازه بود.
اکنون بیش از پنجاه سال از آن زمان گذشته است، ولی آن لحظه را فراموش نکردهام. درحالیکه بهتنهایی راه میرفتم، با وجود اعلانهای پیاپی گِیت پرواز که از بلندگوها پخش میشد، در سکوت قلبم، دربارۀ سخاوتمند بودن تصمیمی گرفتم؛ سخاوتمندی در سکوت. تصمیمی که منقضی نشده است. چون احساس ناشی از مشاهدۀ سخاوتمندی بیلی در خودم را دوست داشتم، تصمیم گرفتم که وقتی بزرگ شدم، چنین مردی باشم. باز هم میگویم که هیچ تصوری از دارایی خالص بیلی زیولی نداشتم. اما اهمیتی نداشت. در حقیقت، هنوز هم اهمیتی ندارد. آنچه دیده بودم، این موضوع را در دل جوانم تأیید کرد که هر اندازه که آیندۀ شغلیام از نظر مالی نامطمئن باشد، سخاوتمندی کاری است که میتوانم انجام دهم؛ کاری که انجام خواهم داد.
در سالهایی که از مشاهدۀ مستقیم سخاوت بیلی گذشته است، حقیقتی را کشف کردهام. چیزی که شاید هنگام بازنگری در میزان هدیهای که میدهید و به کسانی که میدهید، سودمند باشد. سخاوتمندی، قدرت نفوذ پول را در زندگی من میشکند.
پس از آنکه در سال ۲۰۱۴ همسرم را بر اثر سرطان از دست دادم، عاشق بانویی مجرد شدم که ده سال از من جوانتر بود. پس از چند ماه آشنایی، خوشبختانه این بانوی دوستداشتنی نیز عاشق من شد. در آشنایی با او، ابراز علاقه، پیشنهاد ازدواج و سرانجام ازدواج با نانسی لی دِموس، افتخار آشنایی با پدرش، آرتور اس. دِموس را داشتم. بهخاطر اینکه سراسر زندگی بزرگسالیام را صرف خدمتهای مسیحی کرده بودم، دربارۀ تأثیر زندگی آرت دِموس شنیده بودم، اما ازدواج با نخستزادۀ او مرا در جایگاه نزدیکی قرار داد تا با زندگی، شهادت و سخاوتمندی فراوان این مرد برجسته آشنا شوم.
آرت دِموس، بنیانگذار، رئیس و رئیس هیئتمدیرۀ (شرکت آزادی ملی) «National Liberty Corporation» در ولی فورجِ پنسیلوانیا، از پیشگامان بازاریابی گستردۀ بیمۀ عمر و سلامت بود. روشهای نوآورانۀ او جایگاهی برجسته در تاریخ بازاریابی بیمۀ این کشور برایش فراهم ساخت.
بااینحال، برجستهترین ویژگی زندگی آقای دِموس هیچ ارتباطی با بیمه نداشت. بلکه تعهد عمیق او به عیسی مسیح بود. کسانی که او را بهتر میشناختند، او را بهعنوان مردی به یاد میآورند که همواره زمان، تواناییها، انرژی و داراییهای مالی خود را برای رفع نیازهای روحانی دیگران سرمایهگذاری میکرد.
در اول سپتامبر ۱۹۷۹، در سن نسبتاً جوان پنجاهوسه سالگی، آقای دِموس بهطور غیرمنتظره درگذشت و به آسمان رفت. بااینحال، تعهدهای زندگی او به فرزندانش منتقل شده است. آنها الگوی زندگی او با خدا و تعلیم دقیقش دربارۀ امور روحانی را ارزشمندتر از هر میراثی میدانند، فارغ از میزان این میراث.
نانسی بارها دربارۀ پدرش سخن گفته و مطلب نوشته است. اینها چند نکته از معروفترین سخنان حکیمانۀ او هستند:
«با تمام قلبم باور دارم که بین هدیه دادن و روحانیت ارتباطی قوی وجود دارد. مشاهده کردهام که این دو تقریباً همیشه دست در دست یکدیگر دارند. شما میگویید که پس از پرداخت قبوض، به اندازهای که در توانتان باشد، هدیه میدهید. من شخصاً احساس میکنم که اگر قرار باشد تنها باقیماندۀ اندک خود را به خدا بدهیم، پس بهتر است که اصلاً چیزی به او ندهیم… هرچه بیشتر او را دوست داشته باشیم، بیشتر میخواهیم هدیه بدهیم.»
«پس از آنکه عیسی اندکی پیش از بیستوپنجمین سالروز تولدم، مرا نجات داد، با وجود اینکه عادت داشتم هفت روز و پنج شب در هفته کار کنم، دهها هزار دلار بدهی داشتم. مانند بسیاری از بازرگانان دیگر، من هم این تصور عجیب را داشتم که باید حتماً در کسبوکارم باشم و اگر یک یا دو روز آن را ترک کنم، هنگام بازگشت متوجه خواهم شد که دیگر کسبوکاری وجود ندارد.»
«خداوند مرا نجات داد و وعده داد که هرآنچه را به او بدهم، با سودش به من بازمیگرداند. متأسفانه باید بگویم که آنطور که باید، در بهرهبردن از نیکوییِ او نسبت به خودم شتاب نکردم، اما میتوانم برای جلال خدا شهادت دهم که با وجود بیوفاییهای مکرر من، او همواره بسیار وفادار بوده است.»
«او اندکی پس از ایمانآوردنم، نخست مرا از بدهی آزاد کرد. این کار بسیار بیزحمت و آسان بود. دیگر لازم نبود همچون گذشته، شب و روز و یکشنبهها کار کنم. تنها کاری که باید میکردم، این بود که خدا را در جایگاه نخست قرار دهم. هرچه زمان و پول بیشتری به او میدادم، او بیشتر به من میداد. من هرگز به اندازۀ کافی چیزی به او ندادهام. من از خود شرمسارم؛ او نسبت به من بسیار نیکو بوده است.»
از میان همۀ سخنانی که آرت دِموس دربارۀ سخاوتمندی گفته است، گمان میکنم این یکی از محبوبترینها برای من باشد: «هدیه دادن برای مسیحیای که آن را بهدرستی درک کرده است، روش انسانی برای گردآوری پول نیست؛ بلکه روش خدا برای پرورش فرزندانش است.»
این چقدر نیکوست؟
نانسی کاملاً مطمئن است که پدرش و بیلی زیولی با یکدیگر ملاقات کردهاند، اگرچه شرایط نامشخص است. فارغ از اینکه چگونه با یکدیگر ملاقات کردهاند، مسلم است که آنها دیدگاهی یکسان دربارۀ هدیه دادن و سخاوتمندی داشتهاند. من مشتاقم که دقیقاً مانند آنها باشم.
۲. مالیاتها
ران این مورد را یکی از کاربردهای پول میداند، زیرا اختیاری نیست. هر چقدر هم که تلاش کنیم، من و شما نمیتوانیم تصمیم بگیریم از پرداخت پولی که حق مقامات حاکم بر ماست، صرفنظر کنیم.
اگر میخواهید هنگام صرف شام، گفتوگویی زنده را با دوستان خود آغاز کنید، از آنها بپرسید که دربارۀ پرداخت مالیات چه احساسی دارند. در واقع، میتوانید نقلقولهای جالبی دربارۀ مالیات در اینترنت پیدا کنید. این چند نمونۀ جالب است:
«افرادی که از مالیات شکایت میکنند، به دو دسته تقسیم میشوند: مردان و زنان.»
ناشناس
«ادارۀ مالیات عزیز، این را برای شما مینویسم تا اشتراکم را لغو کنم. لطفاً نام مرا از فهرست پستی خود حذف کنید.»
اسنوپی
«تنها تفاوت بین مرگ و مالیات این است که مرگ با هر جلسۀ کنگره، بدتر نمیشود.»
ویل راجرز
«اگر بزرگترین کسر مالیات شما مربوط به پول وثیقه باشد، احتمالاً یک مجرم گردنکلفت هستید.» — جف فاکسورثی
در طول سالها، افرادی را شناختهام که از پرداخت مالیات خرسند میشوند. هرچند، برای آنکه کاملاً صادق باشم، باید بگویم که من از نوشتن چک برای عمو سام «لذت» نمیبرم؛ اما در این زمینه، بیشتر سپاسگزارم تا آزردهخاطر. در این مورد با مارک کوبانِ میلیاردر همنظر هستم که گفت: «درحالیکه برخی ممکن است پرداخت مالیات را ناخوشایند بدانند، من آن را میهنپرستانه میدانم.»
نخست، پرداخت مالیات به این معناست که من شغلی دارم؛ درآمدی دارم. دوم، نشان میدهد که در آزادی زندگی میکنم؛ جایی که بهعنوان مالیاتدهنده میتوانم صاحبان قدرت را در انتخابات برگزینم یا کنار بگذارم. سوم، به من انگیزه میبخشد که هرگز از مشارکت در انتخابات غفلت نکنم. بهعنوان یک آمریکایی، در این دادوستد سهمی دارم.
۳. پرداخت بدهی
وقتی در کلاس هفتم بودم، مِری جِین پِری، همکلاسی بسیار محبوب و زیبایی در کافهتریای مدرسه به من نزدیک شد و پرسید که آیا میتواند بیستوپنج سنت از من قرض بگیرد تا بستنی ساندویچی بخرد. او قول داد؛ واقعاً قول داد؛ که پولم را پس بدهد.
من آنقدر از فرصت سخن گفتن با همکلاسیای که چنین قامتی داشت، تحت تأثیر قرار گرفتم که اندیشۀ رد کردن درخواستش حتی به ذهنم خطور نکرد. متأسفانه مری جین هرگز، هرگز، پولم را پس نداد. پس از شصتوپنج سال، کاملاً ممکن است که او فراموش کرده باشد. اما من فراموش نکردهام.
.(مزمور 21:37) «شریر قرض میگیرد و بازپس نمیدهد»
یادآوری خطای مِری جِین پِری مرا به اندیشه واداشته است: آیا کسی هست که من واقعاً به او بدهکار باشم؟
اگر کسی هست، برای تسویۀ آن مشتاقتر از آنم که بتوانید تصور کنید.
بدهی در شکلها و اندازههای گوناگون میباشد. بدهیهای بزرگ، مانند وام مسکن یا خودرو هست. سپس بدهیهایی که از خریدهای کوچکتر و اختیاری پدید میآید و معمولاً به حساب کارتهای اعتباری گذاشته میشود (که این در زمان نگارش این مطالب، در آمریکا از یک تریلیون دلار فراتر رفته است).
در این مرحله تنها میتوانم شما را تشویق کنم که از «خرید» چیزهایی که نمیتوانید فوراً پولشان را بپردازید، پرهیز کنید. اگر اکنون زیر بار سنگین بدهی زندگی میکنید، این موضوع را درک میکنید.
۴. هزینههای زندگی
پس از ازدواج با نانسی که ساکن میشیگان بود، به شمال نقلمکان کردم.
از آنجایی که کار من سیارتر از کار او بود، من با کامیون تقریباً هزاروششصد کیلومتراز خانهام در ایالت گرم فلوریدا تا ایالت گریت لِیک که اغلب بهطرزی بیرحمانه سرد است، جابهجا شدم. در آغاز، چون هر دو مجرد بودیم، نانسی پذیرفت که به من اجازه بدهد دوستی با او را پرورش دهم و سپس به خانهاش بروم.
نخستین ناهار ما در اوایل بهار ۲۰۱۵، بر روی ایوانی بود که در پشت خانهاش کشیده شده بود. با اینکه تنها ما دو نفر بودیم که از سالادهایمان لذت میبردیم، اما گرایش ساختمانی من فعال شد. صدای خودم را شنیدم که میگفتم: «اگر رابطهمان ادامه یابد و ازدواج کنیم و من به اینجا نقلمکان کنم، دوست دارم ایوان خانهات را گسترش دهم.»

واقعاً در عرض کمتر از یک سال، در این خانه با همسرم زندگی میکردم. ابزارهایم آماده بودند. اما پیش از آنکه بهسراغ پروژه بروم، دربارۀ آن گفتوگو کردیم. نانسی، بانویی بسیار خردمند بود و با صدای بلند پرسید که آیا من اطلاعات کافی دربارۀ ساخت ایوان دارم تا از عهدۀ این پروژه برآیم. به او گفتم که پیشتر ایوانهای دیگری را ساختهام. پرسش دوم او دربارۀ تأمین هزینۀ ایوان گسترشیافته14 و برنامهام برای تأمین هزینۀ مصالح بود.
بهطور داوطلبانه گفتم: «من هزینهاش را میدهم. مگر پول برای همین نیست؟» او لبخند زد، اما پاسخی نداد.
ازدواج ما هنوز آنقدر نوپا بود که نمیتوانستیم بحثی را آغاز کنیم، پس نانسی پذیرفت. در عرض کمتر از دو ماه، اندازۀ ایوان ما دو برابر شد. این خوراک، سوخت، پوشاک، یا سرپناه نیست؛ بنابراین برخی ممکن است آن را تجملات بدانند. اما در چارچوب پنج کاربرد پول از نظر ران بلو، من این را در شمار هزینههای زندگی قرار میدهم؛ هزینهای ضروری.

اکنون که به گذشته نگاه میکنم، میتوانم به شما اطمینان بدهم که این هزاران متری که از مصالح مختلف تشکیل شده، صدها بار مکان مورد علاقۀ ما بوده است. این تجربههای ارزشمند در مورد ایوان خانهمان، پاسخ این پرسش را فراهم کرده است: «مگر پول برای همین نیست؟»
بله، یکی از کاربردهای پول پوشش دادن هزینههای زندگی است؛ بهکارگرفتن پول برای خدمت به ما. این میتواند چیز خوبی باشد.
۵. پساندازها
بهعنوان یک پدر، دو واژه؛ و دو مفهوم؛ مورد علاقۀ من، چارهاندیشی و حکمت است. تا حد ممکن، توجه دخترانم را به مکانهایی جلب میکنم که این چیزها در زندگی روزانه نمایان میشوند. در موارد بیشمار، کارم را متوقف میکردم تا چیزی را به آنها نشان دهم که یادآور خلاقیت شگفتانگیز خدا و چیزهایی بود که او در مخلوقاتش گذاشته بود.
حتی امروز، دههها پس از آنکه به بزرگسالی رسیدهاند، به شما خواهند گفت که در آن زمان، کارم را رها میکردم تا مثلاً رژۀ مورچههای کوچک را که در صفی کاملاً منظم در پیادهرو حرکت میکردند، به آنها نشان دهم. یا تپۀ شنی بینقصی را میدیدم که شبیه آتشفشان بود و این موجودات ریز، دانهبهدانه آن را ساخته بودند. من میگفتم: «نگاه کن میسی؛ نگاه کن جولی؛ آیا خدا شگفتانگیز نیست؟» سپس آنها همراه من «اوه» و «آه» میگفتند.
گمان میکنم سلیمان پادشاه نیز همین گرایش را داشت. به چیزی که او نوشته گوش کنید:
«کاهِلاٰ! نزد مورچه برو، و به راههایش بیَندیش و حکمت بیاموز! که او را نه فرماندهای است و نه صاحبمنصب و حاکمی؛ با این همه، توشۀ خود در تابستان فراهم میکند و آذوقۀ خویش در موسم حصاد گرد میآورد»
(امثال 6:6-8).
در امتداد همین تصویر اردکهایی که در برکۀ خانوادۀ هالین غذا میخوردند و بال میزدند، ران بلو پسانداز را یکی از کاربردهای پول میداند. چون بخش زیادی از عمرم را در اقلیمهای بسیار سرد گذراندهام، همواره از این شگفتزده شدهام که سنجابها در هوای خوش با تلاش فراوان به ذخیره کردن بلوطها و دانهها در حفرههای درختان میپردازند تا زمانی که برف زمین را میپوشاند و شام زیر لحاف سفیدرنگ پنهان میشود، آنها از پیش انبارهایی سرشار از خوراکهای نیکو برای خوردن داشته باشند که در جاهایی پنهان شده که تنها خودشان از آن آگاه هستند.
همانطور که کنار گذاشتن بخشی از پولتان بهعنوان پسانداز، جذابیت نمایشی چندانی ندارد؛ هرگز نشنیدهاید که کسی نزد دوستانش فخرفروشی کند و بگوید:
«میخواهی موجودی حساب پساندازم را ببینی؟ این جالب نیست؟ »
اما ساختن صندوقهای «روز مبادا»، کاربردی اساسی برای پول من و شماست. این همان حکمت و چارهاندیشی به سادهترین شکل ممکن است.
—
بحث و تأمل:
1. برای شما مدیریت منضبط کدامیک از پنج حوزۀ نام برده شده برای کاربرد پول (هدیه دادن، مالیاتها، پرداخت بدهی، هزینههای زندگی و پساندازها) دشوارتر است؟
2. چرا ممکن است «بین هدیه دادن و روحانیت، ارتباطی قوی» وجود داشته باشد؟ هدیه دادن پولتان، چه چیزی را دربارۀ دیدگاه شما نسبت به آن آشکار میکند؟
3. چگونه میتوانید در پیروی از امثال 6:6-8 رشد کنید؟
—
بخش سوم: بهکاربستن اصول
با نگاهی متفاوت به تجربه و خرد ران بلو، در اینجا فهرستی کوتاه از اعتقاد او در مورد اصول مدیریت پول بیان شده است. باز هم پنج اصل وجود دارد:
1. کمتر از درآمدتان، خرج کنید
یکی از تأثیرگذارترین داستانهای کتابمقدس، داستانی است که آن را بهعنوان «پسر گمشده» میشناسیم (من همیشه ترجیح دادهام که این روایتِ موجود در لوقا 15 را «پدرِ منتظر» بنامم، اما این گفتوگو برای زمانی دیگر است). دلیل ذکر این داستان در پرتو اصل نخست، این است که کتابمقدس میگوید این مرد خودسر «دارایی خود را بر باد داد»، درحالیکه در آغل خوکها بود. کاری که او نکرد، این بود که چیزی بیش از دارایی خود را تلف نکرد؛ کاری که گاهی ما وسوسه میشویم که انجام دهیم. اگر «سقف» میزان آزادی عمل ما در خرجکرد، مجموع داراییهایی باشد که مطالبه میکنیم، موفقتر خواهیم بود.
این امر در کسبوکار و خدمت نیز همانند زندگی شخصی من صادق است. در واقع، هنگامی که در سال ۲۰۱۵ با نانسی ازدواج کردم و با خدمتی که او در سال ۲۰۰۱ بنیان نهاده بود، آشنا شدم، دریافتم که آنها پولی را که نداشتند، خرج نمیکردند. آیا میتوانید ارزش بنیادی چشمگیرتری را برای سازمانی که ارزشها و حکمت کتابمقدسی را میپذیرد و تعلیم میدهد، تصور کنید؟ من هم نمیتوانم.
2. از بدهی پرهیز کنید
این مورد سایهای از مورد قبلی است. هنگامی که صورتحساب کارت اعتباریام را دریافت میکنم، همیشه پیامی با حروف درشت در همان جایی که «ماندۀ بدهی فعلی» درج شده، دیده میشود. این پیام به من التماس میکند؛ واقعاً التماس میکند؛ که از «اعتبار موجود» در کارتم استفاده کنم. البته مسترکارت امیدوار است که من این توهم را صرف یک چیز واقعی کنم و با آن طوری رفتار کنم که گویی مال خودم است. اما اینطور نیست. این مهی بیش نیست. تندبادی خواهد آمد و آن را ناپدید خواهد کرد.
3. نقدینگی بسازید (پسانداز کنید)
من با دو نهاد غیرانتفاعی مهم آشنا هستم. اگر از مدیر عاملان این سازمانها بخواهید که دارایی خالص خود را جمعبندی کنند، هر دو خواهند گفت که از سلامت مالی برخوردارند. ترازنامههایشان نشان میدهد که داراییها بر بدهیها فزونی دارد. این خوب است.
بااینحال، دارایی یکی از این خدمتها، عمدتاً در ساختمان و زمین است. دارایی دیگری در پول نقد واقعی است. هرچند گاهی داراییهای غیرنقدی برای بقا ضروری هستند، اما توانایی شما در تبدیل سریع داراییها به وجه قابلمعامله میتواند تفاوت بین کامیابی و ناکامی را رقم بزند. همانند سنجابهایی که خواربار را در حفرۀ درخت پنهان میکنند، گاهی توانایی شما در پوشش دادن الزامات با پول نقد، برای سلامت مالیتان ضروری خواهد بود.
4. هدفهای بلندمدت تعیین کنید
از میان همۀ مردان و زنانی که در اواخر سدۀ هجدهم به شکلگیری و سازماندهی گروهی سرکش در آزمایش جسورانهای که تبدیل به ایالات متحدۀ آمریکا شد، کمک کردند، بیش از همه دوست دارم یک بعدازظهر را با بنجامین فرانکلین بگذرانم. البته کودکان مدرسه با داستان بادبادک و کلید آشنا هستند. برخی میدانند که چگونه عینک دوکانونی را برای کمک به چشمهای خسته، در سالهای پایانی عمرش اختراع کرد. یا سوند انعطافپذیر، اختراعی که میتوانم بگویم واقعاً جان مرا نجات داده است. وای.
او اندیشمند و نویسنده هم بود. در واقع، همین بنِ پیر بود که نخست گفت: «اگر در برنامهریزی کردن شکست بخورید، در واقع برای شکست خوردن برنامهریزی میکنید.» چه سخن نیکویی.
یکی از همکاران محبوب من مردی است که من و نانسی استخدام کردیم تا به گذشتۀ مالی ما نگاهی بیندازد و ما را در سرمایهگذاری خردمندانه برای آینده یاری دهد، تا مطمئن شویم که از کارهایی که انجام دادهایم، درس میگیریم و چیزهای را که پیشروی ماست، پیشبینی میکنیم. این دقیقاً همان چیزی است که ران بلو دربارهاش سخن میگوید، درست است؟
آیا کتابمقدس دربارۀ برنامهریزی و مباشرت مالی چیزی میگوید؟ بله.
سالها پیش که در کلاسهای یکشنبه تعلیم میدادم، یک نفر پرسشی عالی را مطرح کرد: «چه چیزی عیسی را خشمگین میکند؟ آیا در کتابمقدس چیزی ثبت شده که نشان دهد خشم خدا چگونه است؟»
اگر مردم با اناجیل آشنا باشند، اغلب به روایت «پاکسازی صرافان در معبد» توسط عیسی اشاره میشود. اما من نمونۀ دیگری را یافتم. زمانی که عیسی، مردی را «شریر»15 و «تنبل» خطاب کرد. آیا به یاد دارید که این مرد نادان چه کار کرده بود؟ یا در این مورد، چه کار نکرده بود؟ موضوع این است: او در سرمایهگذاری پول خود کوتاهی کرد. بهجای اینکه آن را سپردهگذاری کند و حداقل بهرهای اندک بهدست آورد، آن را دفن کرد. از بیم آنکه مبادا از دست برود، پولش را پنهان ساخت.
چه چیز دیگری را باید دربارۀ اهمیت دادن خدا به انجام کار درست با پولمان بدانیم؟
5. با سخاوتمندی هدیه بدهید
این موضوع را بهطور گسترده بررسی کردهایم، مگر نه؟ با گشادهدستی زندگی کنید. هرگز در دادن انعام بیش از حد درنگ نکنید. هرکسی که فرصت خدمت کردن به شما را دارد، باید بداند که سپاسگزاری شما همیشه بهطور شفاهی و ملموس ابراز خواهد شد. چنین شخصی باشید.
به یاد داشته باشید که وقتی به کلیسا و سایر خدمتهای مسیحی هدیه میدهید، خدا در واقع به پول ما نیازی ندارد، بلکه ما باید با هدیه دادن نشان بدهیم که پولمان مالک ما نیست.
اما این اصل با یک برچسب هشدار همراه است. «استفاده» از پول برای ترمیم روابط شکستهشده، بهویژه در درون خانوادهتان، کاربردی نخواهد داشت. سالها پیش، قرار ملاقات ناهار با یک دوست جدید، نقطۀ عطفی برای این هشدار مهم دربارۀ اصل هدیه دادن شد. بیگمان کتابهایی دربارۀ این موضوع نوشته شده است، اما بگذارید نکات اصلی را با داستانی واقعی بیان کنم.
زمانی که در نشویل زندگی میکردم، با مدیرعامل جدید یک رستوران زنجیرهای بسیار محبوب آشنا شدم. ما با هم ناهار خوردیم و او داستانش را برای من بازگو کرد.
خانوادۀ کِرک اهل مناطق روستایی و سختکوش جنوب بودند. او به من گفت که بهعنوان نخستین فرد در میان اقوامش از دبیرستان فارغالتحصیل شد، چه رسد به دانشگاه و تحصیلات تکمیلی که از آنها نیز فارغالتحصیل شد.
انتصاب اخیرش بهعنوان مدیرعامل نهادی برجسته در بورس نیویورک، به صفحۀ اول والاستریت ژورنال (Wall Street Journal) راه یافته بود. این داستان، حقوق سالانه و پاداشهای او را که هشترقمی بود، ذکر میکرد. از او پرسیدم: «خانوادهات دربارۀ این موضوع چه میگویند؟»؛ و به طرز ناموفقی تلویحاً میخواستم بگویم که احتمالاً درآمد سالانهاش، از مجموع دستمزدهای سالانۀ کل قبیلهاش بیشتر است.
کِرک به من گفت: «من و جودی خانوادهمان را دوست داریم. وقتی تماس میگیرند، چون به شانهای برای گریستن یا کمک عملی نیاز دارند، ما همیشه آمادهایم. بارها صدها کیلومتر رانندگی کردهایم تا در کنارشان باشیم.»
با بیان اینکه قصد دارد یک تغییر اساسی ایجاد کند، گفت: «بااینحال، ما هرگز به آنها پول نمیدهیم.»
من شگفتزده شدم. بیتردید، این آشکار بود. لحظهای بعد با اندوهی که در صدایش بود، افزود: «در گذشته، در موقعیتهای بحرانی این کار را کردهایم. وقتی به “آشنایان خود” پول میدهیم، این رابطهمان را نابود میکند.» او مکث کرد و مستقیماً به من نگریست؛ او میدانست که من با دقت گوش میکنم؛ البته تعجب نیز در چهرهام دیده میشد.
ما چند دقیقه در سکوت نشستیم. کِرک ادامه داد: «پول دادن در درون خانوادهمان، بسیاری از روابط را بهطرز جبرانناپذیری نابود کرده است. معمولاً از نظر آنان کافی نیست.» یا «وقتی احساس میکنند توزیع عادلانهای صورت نگرفته، نزاعهای بلند و خشن ایجاد شده است. کشمکشهایی که میتوانست به درگیری فیزیکی بینجامد.»
شاید با راهبرد کِرک و جودی موافق نباشید. شاید هدیه دادن به فرزندان خود را متفاوت از پول دادن به خویشاوندان بدانید. این را درک میکنم. من نیز در گذشته این حریم را زیر پا گذشتهام و عمیقاً پشیمان شدهام. آنچه گمان میکردم به محبت متقابل میانجامد، به رنجش و حتی خشم بدل شد.
اینها پیشنهاداتی هستند که شاید سودمند باشند: وقتی دربارۀ اقوامی غیر از فرزندان و نوههای خود صحبت میکنیم، من با کِرک و جودی همنظرم. مهربانی کنید؟ بله. دیدارهای شخصی با وقت، شفقت و ملاطفت فراوان داشته باشید؟ باز هم بله. اما پول؟ احتمالاً نه.
دربارۀ فرزندان خودتان چطور؟ و نوهها؟
قاعدۀ کلی من که با انجام ندادن این کار، بهسختی آن را آموختهام، این است: هرگز با دادن پول یا هدیههای بزرگ، دیگران را غافلگیر نکنید. همیشه گفتوگو کنید و اگر لازم شد، اجازه بگیرید. بیش از یکبار بپرسید، بهویژه وقتی پای خویشاوندان سببی در میان است. چنانکه گفتم، در یک روز بهیادماندنی و دردناک، من این کار را نکردم و نتایج وحشتناکش قابل پیشبینی بود.
نگاه بلندمدت به پول خود (و داراییهای خود)
در یک مقطع زمانی، آلمان شرقی، ملت قدرتمندی بود. با در نظر گرفتن قدرت نظامی عظیم اتحاد جماهیر شوروی، این ملت باید با آن مبارزه میکرد. در واقع، به یاد داریم که دلاوری فوقالعادۀ بسیاری از ورزشکارانش را در المپیک مشاهده میکردیم.
اما در نوامبر ۱۹۸۹، با فروپاشی دیوار برلین، جمهوری دموکراتیک آلمان از میان رفت. نابود شد. کاملاً شکست خورد. تماشای گزارشهای خبری این فروپاشی ملی و تاریخی، تکاندهنده بود؛ بهویژه مشاهدۀ قطارهایی که با شهروندان آلمان شرقی، ایستگاهها را ترک میکردند.
در ویدئوی خبری که به یاد دارم، مردم هنگام ترک ایستگاهها، از پنجرۀ قطارهایی که ایستگاه را ترک میکردند، زباله پرتاب میکردند. اما با بررسی بیشتر روشن شد که آنها اصلاً زباله نبودند، بلکه پول کاغذی بودند. پول آلمان شرقی، یعنی مارک را به باد میسپردند. چرا؟ زیرا جایی که این مردم میرفتند؛ آلمان غربی و سایر کشورهای اروپایی؛ این پول کارایی نداشت. چنانکه میگویند، آن پول «ارزش کاغذی را که بر آن چاپ شده بود، نداشت.»
این داستان به من و شما یادآور میشود که وقتی بمیریم، پولمان برای ما بیارزش خواهد شد. همانند مردم آلمان شرقی که وطن محبوبشان را ترک میکردند، جایی که ما میرویم، پولمان معنایی ندارد؛ داراییهایمان نیز معنایی ندارند.
در کتابم خط پایان: زدودن ترس، یافتن آرامش و آمادگی برای پایان زندگیتان، (برگرفته ازFinish Line: Dispelling Fear, Finding Peace, and Preparing for the End of Your Life)16 خوانندگانم را به چالش میکشم که در این دنیا به امور خود رسیدگی کنند. بدین معنا که به ساماندهی داراییها بپردازند تا فرزندان و بازماندگان ناچار نشوند که دربارۀ مجموعۀ فنجانها یا چاقوهای شما تصمیم بگیرند؛ و قطعاً با متخصصان برای راهنمایی در تصمیمهای پس از مرگتان مشورت کنید.
در رابطه با ساماندهی امور، من نخستین وصیتنامهام را در سال ۱۹۷۲، اندکی پس از تولد نخستین فرزندم نوشتم. در طول سالها، با تغییر زندگی و مسئولیتهایم، این سند نیز بهدرستی بهروزرسانی شده است. احتمالاً میدانید که افراد بسیار زیادی در سن من، بدون وصیتنامه میمیرند. بر اساس برخی از نظرسنجیها، تقریباً هفتاد درصد از ما وصیتنامه نداریم.17
این بدین معناست که اگر هنگام مرگ وصیتنامه نداشته باشیم، دولت دربارۀ تقسیم داراییهای ما تصمیم میگیرد. تصور کنید کسی که هرگز با او آشنا نشدهاید؛ و چون مردهاید، هرگز با او آشنا نخواهید شد؛ بدون دریافت نظرات شما، این تصمیمها را میگیرد. چقدر خوب است که تا وقتی زندهاید، خودتان سرنوشت پول و داراییهای و وضعیت وارثان و خیریههایی را که دوست داشتید و از آنها حمایت کردید، تعیین کنید.18
وصیتنامه، دستورالعمل توزیع داراییها بین همسر بازمانده، فرزندان و نوههایتان را پس از مرگتان فراهم میکند. –
– امانت زندۀ قابلفسخ امکان مدیریت امور مالی را در طول زندگی و پس از مرگ فراهم میسازد. اگر داراییها بهدرستی از مسیر این امانت عبور کنند، از مدیریت دادگاه انحصار وراثت جلوگیری میشود و حریم خصوصی برنامهریزی شما حفظ میشود.
– تشخیص نیاز به برنامهریزی امانت، کمتر به میزان دارایی شما و بیشتر به نوع داراییها و نیاز به کنترل یا انعطاف در برنامهریزی مربوط است. گفتوگوی دقیق دربارۀ خانواده، نیازها، و اهداف خود با وکیلتان، به تصمیمگیری برای بهترین نوع برنامهریزی کمک خواهد کرد.
فقط آن را انجام بدهید
هرکسی که این شعار را برای نایک ساخته، باید در ریویِرای فرانسه بازنشسته شده باشد که همۀ هزینهها پرداخت شده است. دربارۀ یک شعار بازاریابی برای همۀ زمانها صحبت کنید. تنها در سه واژه، حقیقتی ساده را بیان میکند: اگر میخواهید تغییری چشمگیر در رفتارتان پدید آورید، باید هماکنون آغاز کنید.
سالها پیش، در جلسۀ صبح یکشنبه، دوست عزیزم، کشیش کالین اسمیت گفت: «هر تغییری در زندگی، با یک تصمیم آغاز میشود.»
با اجازۀ کالین، یک چیزی را به آن میافزایم: «و هیچکس غیر از شما نمیتواند این تصمیم را بگیرد.»
بار دیگر، یک امر بدیهی بیان شد، درست است؟ این درست است.
در صفحات گذشته، من و شما دربارۀ موضوعاتی بسیار جدی در باب تفکرمان دربارۀ پول سخن گفتیم و اینکه چگونه پولمان را خرج میکنیم. اگر این داستانها و اندیشهها، الهامبخش شما بوده باشد، این باعث افتخار من است؛ الهامبخشی برای تغییر زندگی.
لطفاً گستاخی مرا ببخشید؛ اما اگر این مطالب باعث نشده که کاری در این زمینه انجام دهید، زمانی که صرف خواندن این مطالب کردهاید، هدر رفته است. در طول سالها، من به این اندیشیدهام که برادر عیسی بودن چه حسی میتوانست داشته باشد. همسفره شدن با او؟ راه رفتن و بازی کردن با یکدیگر. خوابیدن در یک اتاق، به همراه بسیاری از گفتوگوهای شبانهای که ثبت نشده است. آیا میتوانید تصور کنید؟ این واقعیت، به کتاب یعقوب در عهدجدید معنایی ویژه میبخشد. چنانکه نوشته است:
«بنابراین، هر که بداند چه کاری درست است و آن را انجام ندهد، گناه کرده است» (یعقوب 17:4).
آگاهی از آنچه دربارۀ نزدیکی برادر عیسی، یعقوب، گفتیم، این جملۀ ساده را بیشتر به یک اعتراف تبدیل میکند، اینطور نیست؟ زندگی یعقوب سرشار از تجربههایی با مسیحا و حقایق بیانشده از لبان او بود. اما فرق بین دانستن و انجام دادن میتواند بسیار زیاد باشد. باز هم میگویم که نمیخواهم آنچه را که در این کتابچۀ راهنما خواندهاید، با نوشتار مقدس برابر بدانم، اما حقایقی در این صفحات نهفته است که میتواند در تجربۀ شما تغییری واقعی پدید آورد.
چقدر مضحک میشد اگر این شعار نایک بود: «فقط دربارهاش بخوان» یا «فقط دربارهاش یاد بگیر» یا «فقط با دقت گوش بده».
نه. بلکه همانگونه که با فروتنی شما را در اینجا به چالش میکشم، مانند کفشهای گرانقیمت بسکتبال، این شعار لباس ورزشی کاملاً برازنده است. من و شما با یعقوب هستیم، درست است؟
پس… «فقط آن را انجام بدهید.»
—
بحث و تأمل:
1. مدیریت پول دشوار است؛ چرا این پنج اصل ضدفرهنگ است؟
2. چرا نباید بکوشیم مشکلات ارتباطی را با پول حل کنیم؟
3. کدامیک از صفات خدا میتواند ما را در شیوۀ استفاده از پول راهنمایی کند؟
4. پس از خواندن این کتابچۀ راهنما، چه تغییرهایی را میتوانید؛ یا باید؛ هماکنون در مباشرت مالی خود ایجاد کنید؟
—
سخن پایانی: سپاسگزارم
اگر حق انتخاب داشتیم، من و شما ترجیح میدادیم که ثروتمند باشیم، نه فقیر، درست است؟ آیا ترجیح میدهیم یک حساب باز در نیمَن مارکوس (Neiman Marcus) داشته باشیم یا در مغازۀ دستدوم فروشی ارتش نجات (Salvation Army)؟
بله.
در صفحات پیشین، تا حدودی با خانوادهام آشنا شدید، اما اگر با نشان دادن «فیلمهای خانوادگی» وارد حریم ناپسندی شدهام، پوزش میخواهم. هیچکس؛ غریبه یا دوست؛ نباید ناچار به تحمل چنین چیزی شود.
اما پیش از خداحافظی، با اجازۀ شما نکتهای را بهعنوان سخن پایانی میخواهم اضافه کنم و آن دربارۀ یک نفر در خانوادهام است: همسرم، نانسی.
آرت دِموس، پدر او بود (هنوز هم او را اینطور خطاب میکند). او در سال ۱۹۷۹، در بیستویکمین سالروز تولد نانسی، درگذشت و به آسمان رفت. از بین همۀ چیزهایی که نانسی از او آموخته است، این نکته در بالاترین جایگاه قرار میگیرد. ثروت، خویشاوندی نزدیک دارد؛ سپاسگزاری فراوان.
ترازنامۀ شما ممکن است سرشار از دارایی باشد، اما اگر شخص سپاسگزاری نباشید، به اندازۀ موش کلیسا فقیر هستید. فارغ از وضعیت مالیتان، اگر شکرگزار نباشید، زندگیتان سایهای اندوهبار بر شما میافکند.
در واقع، از نظر نانسی، سپاسگزاری باید با یک واژه همراه شود: واژۀ «مسیحی». اینها چیزهایی هستند که او میگوید:
«سپاسگزاری مستلزم وجود یک “تو” است که به او بگویی “از تو سپاسگزارم”. سپاسگزاری از خدای زنده، مستلزم سطح متناظری از اعتماد به اوست که تنها در دل ایماندار میتواند جای گیرد.»
«فرستادن یک “سپاسگزارم” به آسمان، هنگام یافتن یک جای پارک خوب و ناگهانی، لغو جریمۀ سرعت غیرمجاز، یا یک تماس تلفنی از مطب پزشک که حاکی از خبر منفی بودن همۀ آزمایشهای شماست، سپاسگزاریِ متمایزِ مسیحی نیست. این نوع سپاسگزاری خودمحور، تنها زمانی فعال میشود که اوضاع بهخوبی پیش میرود و برکات مثبت بهسوی ما جاری میشوند. چیزی بیش از واکنش خودکار نیست؛ مانند گفتن “ببخشید”، پس از برخورد اتفاقی با یک نفر، یا “شما هم همینطور”، پس از آرزوی روزی خوش از سوی فروشنده.»
«از سوی دیگر، سپاسگزاری مسیحی شامل این موارد است:
–تشخیص منافع بسیاری که از خدا و دیگران دریافت کردهایم (از جمله برکاتی که ممکن است در قالب مشکلات و دشواریها پنهان شده باشند)
تصدیق کردن خدا بهعنوان بخشندۀ نهایی هر عطیۀ نیکو، و –
ابراز قدردانی از خدا (و دیگران) بهخاطر آن عطایا.»19 –
من چه ثروتمند باشم یا نباشم، میخواهم چنین مردی باشم. گمان میکنم شما نیز چنین چیزی را میخواهید. سپاسگزارم، نانسی لی.
«دولت و حرمت از تو میآید، و تو بر همگان حاکمی. قوّت و توانایی در دست توست؛ عظیم ساختن و نیرو بخشیدن به همگان، در دست توست. اکنون، ای خدای ما، تو را سپاس میگوییم و نام پرجلالت را میستاییم» (اول تواریخ 12:29-13).
یادداشتهای پایانی
فهرست محتوا
- بخش اول: ثروتی که زنگ نخواهد زد
- بید، زنگ و دزدان
- گنجها در آسمان
- «دوچرخه دارم، تحویل میدهم.»
- بهسختی میتوانم صبر کنم
- بحث و تأمل:
- بخش دوم: آن توازن در حساب جاری من
- ۱. هدیه دادن
- ۲. مالیاتها
- ۳. پرداخت بدهی
- ۴. هزینههای زندگی
- ۵. پساندازها
- بحث و تأمل:
- بخش سوم: بهکاربستن اصول
- 1. کمتر از درآمدتان، خرج کنید
- 2. از بدهی پرهیز کنید
- 3. نقدینگی بسازید (پسانداز کنید)
- 5. با سخاوتمندی هدیه بدهید
- نگاه بلندمدت به پول خود (و داراییهای خود)
- فقط آن را انجام بدهید
- بحث و تأمل:
- سخن پایانی: سپاسگزارم
- یادداشتهای پایانی